Loading...
کپی شد
Post image
#ماما
1404/11/13
من نگینم، سی و نه ساله، و نزدیک به پانزده ساله که تو این راه پرپیچ و خم و شیرین مامایی قدم میذارم. یادمه یه شب شیفت طولانی بیمارستان بود. مادری جوان، اولین زایمانش، ساعتهای طولانی درد کشیده بود و هم خودش و هم همسر ش کاملاً توان و امیدشون رو از دست داده بودن. جو اتاق سنگین بود. من کنار تختش نشسته بودم، دستش رو تو دستم گرفتم و فقط گفتم: «فقط نفس بکش. من اینجام. تو قویترین زنی هستی که میشناسم. بذار بدنت کارش رو بکنه، تو فقط همراهیش کن.» این یه جمله کتابی نبود؛ از جایی عمیقتر از حافظه ام اومده بود، شاید از صدها زنی که قبل از اون دیده بودمشون. اون زن، با چشمان خسته و پر از ترس، یه نگاه بهم کرد و بعد دوباره تمرکزش رو گذاشت روی نفس کشیدن. دیگه داد نمیزد. فقط نفس میکشید. و بعد، در اون سکوت پرتنش، مهمترین اتفاق افتاد: اعتماد. اون به من، به بدن خودش و به روندی که در حال وقوع بود اعتماد کرد.

مامایی، از دید من، علم دقیق آناتومی و فیزیولوژی هست، بله. اما موتور محرکش، چیز دیگه ایه: هنر گوش دادن، هنر درک کردن بدون قضاوت، و شجاعت ایستادن در یکی از آسیبپذیرترین لحظات زندگی یه انسان. امروز بعد از سالها، با قاطعیت میگم که بزرگترین معلم های من، خود مادران بودن. هر کدوم بهم یاد دادن که هیچ دو زایمانی شبیه هم نیست، مثل هیچ دو انسانی که شبیه هم نیستن. کار ما پیدا کردن یه "دستورالعقل واحد" نیست؛ کار ما، کوچ کردن همدلانه در مسیر ناشناخته های هر فرد هست.

ممنون که وقت گذاشتید. خوشحال میشم اگه تجربه هاتون رو به اشتراک بذارید.
12